شیرینی زندگی ما ...

1

مریضی مامان

سلام عشق من پریشب مامان یهویی تب و لرز کرد انقدر حال مامانی بد بود که نگووووووووووو آخر سر ساعت دو و نیم وقتی تو مامان بابا رو بیدار کردی برای شیر و بابایی دید مامانی توی تب داره میسوزه پا شد مامان و تو رو برد خونه مامان زری ... که اونجا من راحت استراحت کنم مامان زری هم هواسش به تو باشه ... مامان اونجا قرص خورد و یه کم استراحت کرد ولی همچنان حالش بد بود الان مامانی بهتره ... و تو رو عاشقانه دوست داره     از طرف مادرت
30 مرداد 1392

بازگشت از عقد عمه زینب

پسرکم قند عسلکم ما تازه دو روزه از سفر مشهد برگشتیم ... گلم تو توی این سفر اولین عکس دسته جمعی ات رو انداختی و خانواده مارو توی عکسها سه نفره کردی  قشنگم روز اولی که پاتو توی خونه مامان مهین گذاشتی حسابی گریه کردی جوری که مامانتم زد زیر گریه آخه مامان میدونه که پسر نازش از الکی گریه نمیکنه و مطمئنا حس بدی داره قشنگم خلاصه اینکه شب بالاخره خوابیدی و توی حرم امام رضا موقعی که عقد عمه زینب خونده میشد بغل بابا محسن خوابای ناز میدیدی ... جیگرتو بخورم روز بعد هم جشن بود و تو واقعا اروم بودی ... دست مامان زری درد نکنه که زحمت کشید و تو رو نگه داشت تا من برای مراسم حاضر شم جنابعالی هم توی کل مراسم خواب بودین و من راحت میتونستم عکاسی...
22 مرداد 1392

پسرم

پسرم ، برگ گلم غنچه ی خوش رنگ دلم دست خود را حلقه کن بر گردنم خنده زن بر چشمهای خسته ام عشق تو آواز صبح زندگی ست مهر تو آغاز لطف و بندگی ست سر گذار بر شانه های مادرت بوسه زن بر گونه های زرد من خانه ام سبز از صدای شاد توست مادرت مست از نوازش های توست اشک های سرد خود را پاک کن گرمی قلب مرا با جان خود دمساز کن گوش بسپار به لا لای حزین مادرت خوش بخواب دیده من تا سحر، فانوس گرم و روشن است     ...
14 مرداد 1392
1