شیرینی زندگی ما ...

1

تغییرات مامان

  سلام گلم  مامانی به بوها خیلی حساس شده ... اصلا نمیتونه بوهارو تحمل کنه مخصوصا بوی ادویه و پختن غذاها ... خیلی سخته تحملش ... مامان خیلی ناراحت میشه گاهی ... آخه حس میکنه تقصیره اونه که بابایی داره لاغر میشه ... دیشب گریه کردم گلم  به بابایی گفتم که من زن و مامان بدی هستم ... نمیتونم غذا برای بابایی درست کنم و اونو هم اذیت میکنم ... بابایی همه پولشو واسه ما خرج میکنه تا بلکه من یه چیزی بخورم ... دیشب 8 تومن خرت و پرت خرید که یه سالاد بخوریم ...  خیلی دلم گرفته مامانی ... چی کار کنم ... کاش زودتر بهتر شم یه کم به خونه برسم ... وقتی وضع خونه رو میبینمو نمیتونم کار کنم حالم گرفته میشه ... عسلم ... تمام...
15 آذر 1391

مسافرت مامان

سلام مامانی ببخش که یه مدت نبودم ...  مامان رفته بود سفر اگه گفتی کجا؟ رفته بودم کربلا ... اونجا برای اومدن تو هم دعا کردم . مامان زری هم برات یه لباس خریدو به همه حرم ها زد تا تو سالم و خوب بیای تو زندگیمون گلم  راستی توی این سفر دیدن شیخ عباس رفتیم اون برام دعا کرد دو قلو بچه دار شم ! اگه دو قلو شد اسمشون رو بزارم عباس و زینب... حالا باید ببینیم تو کوچولوی شیطون دخمل میشی یا پسمل ؟!  
3 مرداد 1391

متولد نیمه اول

سلام نی نی  میخواستم از خودمو بابا برات بگم  منو بابا دوست داریم تو متولد نیمه اول باشی چون منو بابایی هم متولد نیمه اول هستیم ... من متولد فروردین بابایی تیر  امیدوارم مشکلی پیش نیاد و تو زود بیای تو دل مامان  آخه مامانی دوست نداره مدت طولانی انتظار بکشه    ...
18 خرداد 1391

به نام خدا

سلام کوچولوی ناز من ... تو هنوز به این دنیای رنگی وارد نشدی ... منو بابا میخوایم تو رو به زندگیمون بیاریم تا تمام زندگیمون رو شیرین و خوشمزه کنی من نمیدونم تو قراره دخمل باشی یا پسمل ! هرچی باشی واسه من عزیزترینی ... منو بابا منتظرتیم تا خدا تو رو به ما بده ...  من رفتم دکتر و چکاپ دادم و دارم قرص های ویتامین و آهن میخورم تا تو کوچولوی ناز من سالم و قوی باشی من و بابایی برای تو هرکاری میکنیم  منتظرتیم ...  
17 خرداد 1391
1