شیرینی زندگی ما ...

1

چک آپ پایان هفت ماه

گلم میخوام از چک آپ اول ماه هشتمت برات بگم شما نه کیلو نیم وزن داشتین و قدتون 72 بود خانوم دکتر گفت وزن و قدت خیلی خوبه ... و هیچ مشکلی نیست ... هنوز دندون هات در نیومده اما خیلی اذیتی و مدام سرشیشه هات رو گاز میگیری ... جدیدا دست دسی میکنی و با دقت به ما نگاه میکنی تا یاد بگیری چه طور دست بزنی راستی برای اولین بار در تاریخ 9/10/ 92 سر سفره وقتی رفتم برات اب بیارم گفتی ماما و من رو غرق شادی کردی این روزا از دست من غذا میخوری سر سفره ... میدونی من دلم نمیاد سر سفره نگام کنی و چیزی بهت ندم برای همین نگاه ملتمسانه ات به منه تا بهت چیزای جدید بدم تست کنی و بخوری ... عزیزم این شبا وقتی کنار بابایی میزارمت و میرم اشپزخونه صدام می...
10 بهمن 1392

عروسی ... عروسی ...

ما عازم مشهد شدیم و برگشتیم ... عروسی بود اونم عروسی عمه زینب شما با آقا داوود به تاریخ ٢٩/١٠/٩٢ شما که پسر جیگری بودی و اونجا حسابی دلبری میکردی ... عمه ها هم هی بوست میکردن آخه صدات در نمیومد عاشق بوس کردنی برای مهمونی بابا برات یه لباس خوشمل اورده بود که با شلوار لی سر سیسمونیت ست کرده بودم   اونروز تورو بردم حموم و شما بعد حموم خوابیدی ... من خودم رفتم ارایشگاه و ساعت شش برگشتم اما تا اومدم شنیدم که شما خیلی بیقراری کردی خوشکلم ... دلت مامانو میخواسته باباتم که درگیره کارای مراسم بوده و شما ناارومی کردی دلبندم تا اخر بابا اومده شمارو اروم کرده و خوابونده ... فدای چشمای نازت بشم دیگه تنهات نمیزارم ... من میخواستم ...
3 بهمن 1392

این روزها

سلام گلم بزار یه کم از این روزات بگم تو خوشگلم الان وارد هشت ماه شدی خیلی تو  دل برو  وروجک شدی ... دیگه کمتر رو پا میخوابی و دوست داری موقع شیر خوردن تو اغوشم بخوابی قشنگ متوجه اسباب بازی هاتی و فکر میکنی همشون جغجغه هستن و تند تکون میدیشون تا صدا بدن وای وای از شکمت نگم که خیلی شکمویی برای غذاها جیغ و داد میکنی انقدر سرلاک میخوری تا دلدرد شی و همش بالا بیاری سینه و خیز و چهاردست و پا نمیری ولی خیلی تلاش میکنی دمر شدن رو تو د هفته اخیر خیلی یاد گرفتی و زیاد قلت میزنی موقع شیر خوردن دوست داری من دستتو هام هام کنم و بخندی عاشق بازی با صورت و موهای منی  
3 بهمن 1392

مهمانی خونه خاله مریم

سلام گلم دیروز رفته بودیم مهمونی خونه خاله مریم و زهرا خوشگله من و شما صبح ساعت ده راه افتادیم و با مترو رفتیم نزدیک خونه خاله انسیه و فواد خان اونجا خاله انسیه اومد دنبالمون ... تو تمام مدت توی اغوشی خواب بودی ... توی مترو یه کم بیدار شدی و برات هیجان انگیز بود که افراد جدیدی رو میبینی خلاصه رسیدیم و سوار ماشین خاله شدیم خاله سحر و ارادی هم بودن ... هر شش تامون عازم خونه خاله مریم شدیم اوجا که رسیدیم خاله عارفه هم اومده بود با سید محمد هادی فلفلی خاله مریم یه پتوی بزرگ پهن کرد بود تا شما و دوستاتون روش بخوابین بزار از دوستات بگم اراد خان که مثل تربچه ها چهاردست و پا میرفت و من ذوق میکردم زهرا خانومم در شرف چهاردست پ...
24 دی 1392
1