شیرینی زندگی ما ...

1

مهمانی منزل هادون !

سلام گلم امروز خونه سید محمد هادی مهمون بودیم ... خاله مریم هم قرار بود بیاد ولی خودش و زهرا سرما خوردن و نیومدن این شد که من و شما اژانس گرفتیم و راهی خونه خاله عارفه شدیم ... وقتی رسیدیم با روی گشاده خاله ازمون پذیرایی کرد دستش درد نکنه برای شما سوپ خیلی خوشمزه هم درست کرده بود که خیلی دوستش داشتی ساعت یک خاله لیلا و محمد حسین و خاله انسیه و فواد خان هم اومدن و شما شروع کردین به شیطونی و تو واسه خاله لیلا قر میدادی ... خاله هم میگفت جلف بازی وای وای از پهلوون بعیده! اخر هم خاله مژده گل دختر نازش اومدن و شما خیلی بهش زور گفتی مدام اسباب بازیاشو از دستش میکشیدی یا پاپیون رو لباسشو میکندی و اشکش رو در میاوردی نورا هم جیغ میزد و از م...
11 اسفند 1392

تا نوروز راهی نمانده ... اما بهار من در اغوش من است ...

سلام دلبندم ... ببخش که دیر به دیر برات مینویسم علتش کم بودن وقته عسلم شما داری روز به روز شیرین تر ... روز به روز عسل تر و روز به روز وابسته تر میشی ... فدای چشمای نازت بشم که زل میزنی به چشمام ... چند هفته گذشته تهران خیلی سرد بود و شما هم مریض شده بودی کلا از مشهد که اومدیم سیل بیماری ها به منو شما هجوم اوردن و هر دومون توی بیماری ها ضعیف شدیم به امید خدا الان هردومون بهتریم حالا بزار از تو بگم که تو روروءک میدویی اینور اونور از دیروز هم داری سینه خیز میری و سعی میکنی چهار دست و پا بری هنوز دندون در نیاوردی گل پسرم و ما هنوز منتظر درخش اولین مراوریدیم عزیزم این روزا همش داریم من به کمک مامان زری کارای خونه تکونی رو انجام م...
4 اسفند 1392

چک آپ پایان هفت ماه

گلم میخوام از چک آپ اول ماه هشتمت برات بگم شما نه کیلو نیم وزن داشتین و قدتون 72 بود خانوم دکتر گفت وزن و قدت خیلی خوبه ... و هیچ مشکلی نیست ... هنوز دندون هات در نیومده اما خیلی اذیتی و مدام سرشیشه هات رو گاز میگیری ... جدیدا دست دسی میکنی و با دقت به ما نگاه میکنی تا یاد بگیری چه طور دست بزنی راستی برای اولین بار در تاریخ 9/10/ 92 سر سفره وقتی رفتم برات اب بیارم گفتی ماما و من رو غرق شادی کردی این روزا از دست من غذا میخوری سر سفره ... میدونی من دلم نمیاد سر سفره نگام کنی و چیزی بهت ندم برای همین نگاه ملتمسانه ات به منه تا بهت چیزای جدید بدم تست کنی و بخوری ... عزیزم این شبا وقتی کنار بابایی میزارمت و میرم اشپزخونه صدام می...
10 بهمن 1392

عروسی ... عروسی ...

ما عازم مشهد شدیم و برگشتیم ... عروسی بود اونم عروسی عمه زینب شما با آقا داوود به تاریخ ٢٩/١٠/٩٢ شما که پسر جیگری بودی و اونجا حسابی دلبری میکردی ... عمه ها هم هی بوست میکردن آخه صدات در نمیومد عاشق بوس کردنی برای مهمونی بابا برات یه لباس خوشمل اورده بود که با شلوار لی سر سیسمونیت ست کرده بودم   اونروز تورو بردم حموم و شما بعد حموم خوابیدی ... من خودم رفتم ارایشگاه و ساعت شش برگشتم اما تا اومدم شنیدم که شما خیلی بیقراری کردی خوشکلم ... دلت مامانو میخواسته باباتم که درگیره کارای مراسم بوده و شما ناارومی کردی دلبندم تا اخر بابا اومده شمارو اروم کرده و خوابونده ... فدای چشمای نازت بشم دیگه تنهات نمیزارم ... من میخواستم ...
3 بهمن 1392

این روزها

سلام گلم بزار یه کم از این روزات بگم تو خوشگلم الان وارد هشت ماه شدی خیلی تو  دل برو  وروجک شدی ... دیگه کمتر رو پا میخوابی و دوست داری موقع شیر خوردن تو اغوشم بخوابی قشنگ متوجه اسباب بازی هاتی و فکر میکنی همشون جغجغه هستن و تند تکون میدیشون تا صدا بدن وای وای از شکمت نگم که خیلی شکمویی برای غذاها جیغ و داد میکنی انقدر سرلاک میخوری تا دلدرد شی و همش بالا بیاری سینه و خیز و چهاردست و پا نمیری ولی خیلی تلاش میکنی دمر شدن رو تو د هفته اخیر خیلی یاد گرفتی و زیاد قلت میزنی موقع شیر خوردن دوست داری من دستتو هام هام کنم و بخندی عاشق بازی با صورت و موهای منی  
3 بهمن 1392

مهمانی خونه خاله مریم

سلام گلم دیروز رفته بودیم مهمونی خونه خاله مریم و زهرا خوشگله من و شما صبح ساعت ده راه افتادیم و با مترو رفتیم نزدیک خونه خاله انسیه و فواد خان اونجا خاله انسیه اومد دنبالمون ... تو تمام مدت توی اغوشی خواب بودی ... توی مترو یه کم بیدار شدی و برات هیجان انگیز بود که افراد جدیدی رو میبینی خلاصه رسیدیم و سوار ماشین خاله شدیم خاله سحر و ارادی هم بودن ... هر شش تامون عازم خونه خاله مریم شدیم اوجا که رسیدیم خاله عارفه هم اومده بود با سید محمد هادی فلفلی خاله مریم یه پتوی بزرگ پهن کرد بود تا شما و دوستاتون روش بخوابین بزار از دوستات بگم اراد خان که مثل تربچه ها چهاردست و پا میرفت و من ذوق میکردم زهرا خانومم در شرف چهاردست پ...
24 دی 1392

این روزها

این روزها شیرین و شیرین تر میشوی ... این روزها عشق است لبخندت ... این روزها ... هنگام خواب برای خودت لالایی میخوانی تا به من یاد اوری کنی صدای لالایی ام ارامشت میدهد ... این روزها منو تو غرق در نگاه هم میشویم ... و تو با نگاهت دوستت دارم را در چشمانم صرف میکنی ... این روزها عاشقانه غذا در دهانت میگذارم و تو ارام ارام میخوری ... این روزها میفهمم که خیلی بزرگ شدی ... مرد کوچک من دوستت دارم
18 دی 1392